|
دوستای نازنینم سلام حالتون که فکر نمیکنم خوب باشه.....!!!!! چون وبلاگه من واسه دل شکسته ها و دل گرفته هاست خوب..... بریم سر اصل مطلب..... اقایون ......خانوما...... یه خواهش دارم......تو رو خدا عاشق نشین.... هوساتونو با عشق اشتباه نگیریدو این کلمه مقدسو به لجن نکشید..... خواهرای گلم...... مهسا داره بهتون میگه داره ازتون خواهش میکنه که به پسر رو ندین اکثرشون پستنواز حیووناام بدتر البته به داداشام بر نخوره.... من گفتم اکثرتون .....نه تو خلاصه از منبر بیام پایین از امروز به بعد من دیگه کاری به این وبلاگ ندارم به قول معروف میخوام درشو گل بگیرم چرا نداره.....میدونم این سوال تو ذهنته اما یه جواب مختصر.....کسی که ۳ ساله این وبلاگو بهش تقدیم کردم دیشب مرد.... اره مرد....لااقل تو دل من دیگه مشغول حکمرانی نیس خوشالم شایدم مرگ میخوام اصلا هیشی .... احتمالا دیوونه شدم.... اما خدارو شکر قلب خوبی پیدا کردم.... یعنی اینکه یه سپری از سنگ روی قلبمو پوشونده که دیگه اجازه ورود و یا حمله به قلبمو به هیچ نا مردی نده یه خواهش دیگه: به چشماتونم اعتماد نکنین چه برسه به مگسایی که دوروبرتونن.... مگس که نه خر مگسایی به نام دوست.... همتون به حرفم میرسین...ممکنم هست رسیده باشین.... به هر حال اینا حرفای یه دیوونه نبود.... حرفایی بود که به قیمت از دست رفتن تمام احساسو شخصیت و غرور یه دختر شاید پاک و بیگناه به دست اومده همتونو دوس دارم چون مثله خودمین... این وبلاگ دیگه از امروز اپ نمیشه... اما خوشال میشم به این دلکده یا غمکده تار گرفته سری بزنید قفونه همتون بلم که به حلفام گوشیدین دوشتون داااااااااااااالم بابای
tnx to : لعنتی
عشقو قابش میکنم تو این حصار.... درس عبرتی بشه به یادگار.....
دوستای نازنینم سلام حالتون که فکر نمیکنم خوب باشه.....!!!!! چون وبلاگه من واسه دل شکسته ها و دل گرفته هاست خوب..... بریم سر اصل مطلب..... اقایون ......خانوما...... یه خواهش دارم......تو رو خدا عاشق نشین.... هوساتونو با عشق اشتباه نگیریدو این کلمه مقدسو به لجن نکشید..... خواهرای گلم...... مهسا داره بهتون میگه داره ازتون خواهش میکنه که به پسر رو ندین اکثرشون پستنواز حیووناام بدتر البته به داداشام بر نخوره.... من گفتم اکثرتون .....نه تو خلاصه از منبر بیام پایین از امروز به بعد من دیگه کاری به این وبلاگ ندارم به قول معروف میخوام درشو گل بگیرم چرا نداره.....میدونم این سوال تو ذهنته اما یه جواب مختصر.....کسی که ۳ ساله این وبلاگو بهش تقدیم کردم دیشب مرد.... اره مرد....لااقل تو دل من دیگه مشغول حکمرانی نیس خوشالم شایدم مرگ میخوام اصلا هیشی .... احتمالا دیوونه شدم.... اما خدارو شکر قلب خوبی پیدا کردم.... یعنی اینکه یه سپری از سنگ روی قلبمو پوشونده که دیگه اجازه ورود و یا حمله به قلبمو به هیچ نا مردی نده یه خواهش دیگه: به چشماتونم اعتماد نکنین چه برسه به مگسایی که دوروبرتونن.... مگس که نه خر مگسایی به نام دوست.... همتون به حرفم میرسین...ممکنم هست رسیده باشین.... به هر حال اینا حرفای یه دیوونه نبود.... حرفایی بود که به قیمت از دست رفتن تمام احساسو شخصیت و غرور یه دختر شاید پاک و بیگناه به دست اومده همتونو دوس دارم چون مثله خودمین... این وبلاگ دیگه از امروز اپ نمیشه... اما خوشال میشم به این دلکده یا غمکده تار گرفته سری بزنید قفونه همتون بلم که به حلفام گوشیدین دوشتون داااااااااااااالم بابای
تمام لحظه هاي نگاهت تمام لبخند هاي به ظاهر زيبايت را باور کردم
به عمق نگاهت بي تفاوت بودم دور و ورم را نمي ديدم
فقط تو بودي فقط تو بودي فقط نگاهت فقط خوشاليت بود و دنيا ي من
يعني دنياي خيالي من که براي تو سا خته بودم جايگاه تو بود خونه ات بود
اما بازم فکر من اين بود
تو از خونه ات قهر نکردي بلکه اصلا اينجا خونه ات نبود
نگاهت معناي من نبود معناي زيبا نبود
نگاهات باهام حرف نمي زد
مي زد مگه نه اما من نمي ديدم
تو شباهت داشتي اما نداشتي
تو از جنس اون نبودي
اگه بخوام بگم شبيه اش بودي بزرگترين اشتباه رو کردم
پس فقط مي گم:
نگات دروغ
رفتارت دروغ
لبخندت دروغ
خودت دروغ
وجودت دروغ
اسمت دروغ
دروغ بودي
دروغ دروغ دروغ
زندگی به من آموخت .... بهترین دوست من ، بهترین دوست من است چون تابحال با او برخورد نداشته ام .. زندگی به من آموخت که رازم را به چشمانم نگویم که زود تر از هر کس آن را بر ملا می کند .. زندگی به من آموخت که هیچ کس یک همراز خوب نیست .. زندگی به من آموخت که غمها را در خود خفه کنم و دم نزنم .. زندگی به من آموخت که درد و دل با نزدیکترین دوستان هم کاری اشتباه است .. زندگی به من آموخت که بهترین ها گاه بد ترین میشوند .. زندگی به من آموخت که کوچکترین برخورد ها میتواند بهترینها و دوست داشتنی ترینها را از آدم بگیرد .. زندگی به من آموخت که زمزمه های دلتنگی را در گوش هیچ کس حتی خودم نجوا نکنم .. ! زندگی به من آموخت که از تحمل سختی ها فرار نکنم .. !! زندگی به من آموخت که فقط یک قلب برای من می تپد و آن قلب خودم است .. !! آموخته ام که با اشک میشود غمهارا شست .. !! چو رخت خویش بر بستم از این خاک هـمـه گـفتـنـد بـا مـــا آشـنــا بـود ولیکن کس ندانست ایـن مـســــــافر چه گفت و با که گفت و از کجا بود
صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر، ولی دردناکتر از همه این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش...؟؟؟؟
زندگی خوشمله ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ---»»»(خود تلقینی +مثبت+)
خیلی خوشحالم که کسی رو دوست دارم که باعث می شه یه روز تمام گریه کنم
خیلی خوشحالم که کسی رو دوست دارم که هنوز بهم اعتماد نداره خیلی خوشحالم که کسی رو دوست دارم که هر چی به ذهنش می رسه تحویلم می ده خیلی خوشحالم که کسی رو دوست دارم که واسه تنهاییام هیچ کاری نمی تونه بکنه خیلی خوشحالم که کسی رو دوست دارم که فقط هر موقع که خودش می خواد هست خوش به حال کسایی که یه تکیه گاه همیشگی دارن خدایا کمکم کن
بنویس از سر خط
هرگز دستي را نگير وقتي قصد شكستن قلبش رو داري... هرگز نگو براي هميشه وقتي ميدوني جدا ميشي... هرگز نگو دوستش داري وقتي حقيقتا به اون اهميت نميدي... در باره ي احساست سخن نگو اگر واقعا وجود نداره... هرگز به چشماني نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري ...هرگز سلامي نده وقتي ميدوني خداحافظي در پيشه... به كسي نگو تنها اوست وقتي در فكرت به ديگري فكر ميكني... قلبي رو قفل نكن وقتي كليدش رو نداري... كسي رو كه دوست داري به اين اسونيها از دست نده شايد هيچوقت كسي رو به اون اندازه دوست نداشته باشي...
صورتک ِخندانِ مرا که برداری جز سردی نگاه ِمُرده ام نمی یابی. بگذار بخندم و گمان کنم که نمی دانی دلم آشوب است......
روی سطرهای دل گرفتگی خط می زنم... سطری نو را آغاز می کنم.... با لبخند هایی که از" تو" هدیه گرفتم.... راه را ادامه می دهم... برگشتم.... کمی آرام تر از قبل.... و بسیار زودتر از آنچه که فکر میکردم.... رفته بودم برای نیامدن... نتوانستم اینجا لا اقل رد پایی از تو هست..... **اینم از ایه جون که با حرف دل منم سازگاره**
برای زمستان نبودنت شال گردن می بافم یک غم را از رو غم دیگر را از زیر . . . زیر و رویش غم می شود. میان گره های کاموای سیاه اشکهایم گم می شود. کلاف کاموا نفس های آخر را می کشد غم اما تمامی ندارد شاید فردا شال دیگری ببافم آخر زمستان سردی ست اولین زمستان نبودنت..... **این شعر زیبا رو ایه جونم گفته**
دلباخته شده ای به دلی که رنگ ندارد سکوت میکنی و نمیدانی کجایی ! حتی انقدر سر در گم شده ای که نمیدانی چه شده میخندی ! میگریی ! اما سر در گریبان خود فرو کرده ای و صداها را نمیشنوی!!!!! بهتر هر چه که روح را فراری دهی از این جهان به درد نخور بهتر چند صباحی میچرخی و میچرخی اما بالاخره فراموش میشود هر آنچه که باید فراموش گردد /.
من می خواهم همه کودکیم را از سر طاقچه خاطره ها بردارم
آیا کس می تواند میله های این زندان را بشکند و زندانیان را از دست زندانبان (مهسا)نجات دهد ؟....
کدام کس ؟..... چه کسی به فکر تنهایی و خلوت توست آنقدر باید در این خلوت تنگ و تاریک دست و پا بزنی تا عاقبت خسته و زخمی شوی در نهایت هم (مهسا)در تنهایی خویش می پوسی ......
همه جا تاریک تاریک است فقط منم و چراغ اتاقم و یک دفتر و کاغذ که
تنها همراهم که هیچ وقت تنهام نمی زاره .دلم می خواد خیلی زود تر شروع کنم ولی اشک امونم نمی ده . دلم می خواد گریه کنم و از ته دلم جیغ بزنم .ولی همش بی فایدست صدای من دیگه به هیچ کس نمی رسد .خیلی تنها شدم. تحملش واسم سخته .انگاری تا الان باورم نشده بود که پدر و مادرم از هم جدا شده بودند ؟ احساس می کنم دیگه تو این دنیا هیچ کسو ندارم دیگه هیچ امیدی واسه زندگی و زنده بودن ندارم .روزام تکراری شدن. اصلا ُ نمی فهمم کی روز میاد و کی شب می شه !هر شب که تا نیمه های شب بیدارم و به بد بختی هام فکر می کنم به حال خودم گریه می کنم .
بی وفا رسم وفا از غم نیاموزی چرا ؟
غم با همه ی بیگانگی هر شب به ما سر می زند دیشب از زمزمه ی عشق تو بیدار شدم تو چه بودی که به عشق تو گرفتار شدم ؟ از دل دیوانه ام ٬ دیوانه تر دانی که کیست ؟ من که دائم در علاج این دل دیوانه ام شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت به گریه گفتش آری ولی چه زود گذشت!
از پنجره ی خیالم به بیابان سوزناک عشق می نگرم که در ابتدا چه آسان بود برایم قدم نهادن در این بیابان . و حال که می خواهم از آن خارج شوم آخرین قدم را بر دارم و خود را از تشنگی عطشناک غم عشق رها سازم .
می بینم قدم آخر که برای رها ساختن خویش است مشکل تر از قدم اول بود که خود به آسانی برداشتم . و اکنون سر گردانم و نمی دانم که با عشق خود چه کنم در حالی که تمامی اطرافیانم سردند و بی عاطفه و زندگی رابرایم سخت کرده اند نمی دانم با تاریکی و غم چه کنم با تنهایی چه کنم .؟ ( بد ترین درد ها درد تنهایی و تاریکی و سرگردانی است )
هر وقت تنها هستم نگاه تو پیش چشمم حبس می شود
تو چیستی که وقتی تنها می مانم وقتی تنهایی با من از هیاهو که دشمن سکوت است حرف می زنی . تو همزاد منی که نمی خواهی تنها باشم ...... پس چرا تنهایم گذاشتی ؟.............
زندگی چیست ؟
زندگی مفهوم فریاد های بی جواب و خنده های تو خالی .زندگی ریزش اشک ها ی ملایم در پس غم های خردشان زندگی گاهی از شادی و کوهی از غم.سرنوشت من سراسر غم سعادت چون رنگین کمانی است که من فقط از پنجره ی غبار آلود زندگی آن را می بینم به سیاهی عادت کرده کرده ام و دیگر به غم نیز عادت کرده ام چون غلافی که به تیزی شمشیر عادت کرده باشد .من هم با تمام آنهایی که گریستند می گریم و همراه شمع عمرم می سوزم . ای مرگ بیا که آخرین روزنه ی امیدم توئی ٬ ای مرگ بیا ای آخرین امیدم می خواهم تمام غم هایم را در کنار گورم قبر کنم در تاریکی گور می توان به راحتی گریه کرد آنجا دیگر کسی نیست که صدای هق هق گریه ام یا صدای لرزانم را بشنود می خواهم حکایت تمام غم هایم را برای تاریکی و تنهایی قبرم بیان کنم. و بگویم به تاریکی که زندگیم را با تو آغاز کرده ام و با تو زندگی کردم و با تو همراه بودم .از این دنیا ی غیر انسانی چه زخم ها ی جاودانی که بر قلبم نخورده دیگر سینه ام گنجایش این همه غم را ندارد دوروبرم نفرت وسکوت ! چشم هایم دیگر از باریدن خسته شده اند .آرزوهایم در گورستان اندیشه خغته اند حتی دیگر گرد باد تنهایی نیز آنها را بیدار نمی کند . اسب زمان می تازد و کلمه ی غم را در دفتر چه ی زندگیم عمر جاودانی می بخشد .من در سلول تنگ و تاریک اندیشه و در خلاِ امید به آینده می اندیشم .باز هم از خاطراتم عبور می کنی و از کوچه پس کوچه های اندیشه ام می گذری و من از پنجره ی یادم به تو می نگرم . قلب تو مرا وادار به تپیدن می کند و خاطرات با تو بودن به من زندگی می بخشد.
متنفرم ازهمه........ متنفرم از آنان که تنها بار آمده اند بدون حتی یک لبخند مثل یک علف در بیابان هی ریشه دوانده اند و بزرگ شده اند . این همه یک زندگی است چه می توان کرد آدمی زاد گاهی باید تسلیم سرنوشت شود.
من در این فاصله ی تنهایی پشت دیوار جدائی به تو می اندیشم وبه خود می گویم به تو عادت کردم شاید از روز اول فکر نمی کردم که می رسد روز جدائی آخر گنهم چیست ؟
به روی تو نگه افکندم .من نمی دانستم به نگاهی دل خود را به تو خواهم داد شاید از روز اول فکر نمی کردم می رسد روز جدائی ؟
دارم از تنهایی و درد خویش بودن مثل گل های سپید باغ می پوسم
مثل اسرار نهفته در گلوی تنگ می پوسم ٬ دارم از این فاصله ها مثل ماهی در دل تنگ بلور تنگ می پوسم ٫ آخرین حرفم سخن از عرصه ی رنگین میدان است یا شبی تاریک یا سحر گاهی ظریف و پاک تر از عشق صدا شکست با نامت و تو در مخمل خواب غلتیدی صدا شکست با نامت و تو در حریر خیال غلتیدی تو انگار در مخمل خوابی هنوز !!!! ( تو انگار در شب می غلتی ای شبانه های من در طلوع آب )
|
About![]()
اسممو خودم می دونم نمی خواد تو بگی Archives2/19/2009 - 3/20/20091/20/2009 - 2/18/2009 12/21/2008 - 1/19/2009 11/21/2008 - 12/20/2008 10/22/2008 - 11/20/2008 9/22/2008 - 10/21/2008 6/21/2008 - 7/21/2008 4/20/2008 - 5/20/2008 3/20/2008 - 4/19/2008 2/20/2008 - 3/19/2008 1/21/2008 - 2/19/2008 12/22/2007 - 1/20/2008 11/22/2007 - 12/21/2007 10/23/2007 - 11/21/2007 9/23/2007 - 10/22/2007 8/23/2007 - 9/22/2007 7/23/2007 - 8/22/2007 6/22/2007 - 7/22/2007 5/22/2007 - 6/21/2007 4/21/2007 - 5/21/2007 3/21/2007 - 4/20/2007 2/20/2007 - 3/20/2007 1/21/2007 - 2/19/2007 Links
love |